رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه سی ام .... واکسن چهار ماهگی

رادین گلم، بلاخره این سرماخوردگی شما شکر خدا خوب شد و واکسن چهارماهگیت رو زدی. تاریخ 06/16 صبح با بابایی بردیمت پیش دکتر. آقای دکتر معاینه ات کرد و گفت که خوب شدی و میتونی واکسنت رو بزنی و ما هم از آقای دکتر خواستیم که واکسن شما رو بزنه. در حین زدن واکسن گریه کردی ولی بعدش آروم شدی و تا رسیدن به خونه هم آروم بودی. منتها وقتی رسیدیم خونه دیگه تبت شروع شد و درد پات هم حسابی اذییت کرد. فقط تو بغلمون که محکم میگرفتیمت میتونستی بخوابی، چون پاهات رو نمتونستی حرکت بدی. الهی دورت بگردم، واکسن چهارماهگیت رو خیلی اذیت شدی، چون فرداش هم دردت ادامه داشت. ولی شکر خدا دو روز بعد خوب شدی. راستی آقای دکتر گفتند که از تاریخ ششم مهر ماه میتونم غذای...
19 شهريور 1390

نامه بیست و نهم .... غلت زدن رادین

سلام رادین جان                                                                       چند روزی میشه باز ننوشتم. آخه بعد از تولد آراد عزیز دیگه سرگرم خونه مامان بزرگ رفتن شدیم و کلی از دست شما دو تا کوچولو سرمون شلوغ شده بود. آراد هم ساعت 14 بعداز ظهر روز 25 مرداد سال 90 در بیمارستا...
6 شهريور 1390

نامه بیست و هشتم .... تولد پسرخاله آراد

سلام رادین گلم یه خبر خوب. امروز خاله زنگ زد و گفت که دیگه آراد داره دنیا میاد. الان خاله بیمارستانه و گفتند که تا ساعت 2-1 بعداز ظهر به دنیا میاد. ایشالله خاله و آراد هر دو سلامت باشند. هم بازیهای خوبی برای هم باشیدا. قربون هر دوتون. ...
25 مرداد 1390

نامه بیست و هفتم .... سرماخوردگی رادین و خوابی که ازش دیدم

گل پسرم سلام. امیدوارم سالم و شاداب باشی مامانی، دیروز عصری که بیدار شدی باز بی تاب شدی. الهی بمیرم، چه گریه های میکردی. خود منم به گریه انداختی. سریع به بابایی زنگ زدم و گفتم که بیاد خونه تا ببریمت دکتر. خوشبختانه بابایی دیگه نزدیک خونه بود. بابا که رسید خونه، شما بهتر شده بودی و کمتر گریه میکردی. ولی به نظر جفتون بدنت داغ بود. گرچه تبت رو گرفتیم روی 36 بود. خلاصه سریع با بابایی بردیمت پیش دکتر. آقای دکتر معاینه کرد و گفت که سرماخوردگی پیدا کردی. ما احتمال میدیم به خاطر مراسمهای که برای فوت مامان بزرگ بابایی رفته بودیم، بیمار شدی. دکتر بهت دارو داد و خدا رو شکر فعلا که خوبی. راستی دیشب یه خواب جالبی هم ازت دیدم. میخوام...
24 مرداد 1390

نامه بیست و ششم .... رادین، کماکان خوابه

عزیز دلم، اگه تاریخ این نوشته های آخر رو ببینی، متوجه میشی که همشون در یک روز نوشته شده اند. میدونی چرا ؟ آخه شما گلم از صبح همش خواب بودی و سر جمع دو ساعت بیشتر بیدار نبودی. به خاطر همین مامان با اینکه کارهای خونه تا حدودی مونده ولی باز وقت کرده برات بنویسه. حالا جریان خواب زیاده امروزت: دیروز گلم از ساعت پنج عصر شما بی تاب شدی. نه در آغوش آسایش داشتی و نه زمانی که دراز کشیده بودی. خلاصه تا زمانی که بابایی بیاد حسابی مامان رو خسته کردی. مدام داشتم میگردوندمت. فدای سرت عزیزم. شب که بابایی اومد باز کمک شد و باهم خواستیم آرومت کنیم ولی موفق نشدیم و خلاصه ساعت یک شب با ماشین بردیمت بیرون. اولش خوابیدی و وقتی بیدار شدی باز آروم بود...
23 مرداد 1390

نامه بیست و پنجم .... وزن و قد رادین از ابتدای تولد تا سه ماهگی

رادین گلم، شما رو هر ماه برای چکاپ ماهانه پیش دکتر مصاحب میبریم. میخوام برات بنویسم از رشد قد و وزنت زمان تولد : وزن 3.200 قد : 49.5 دور سر : 36 5 روزگی : وزن 3.300 قد : 51 16 روزگی : وزن 3.850 قد : 53 28 روزگی : وزن 4.250 قد : 54.5 یک ماه و 18 روزگی : وزن 5.100 قد : 59 دو ماهگی : وزن 5.400 قد : 61 دور سر : 41 سه ماهگی : وزن 6.150 قد : 65 دور سر:43 ...
23 مرداد 1390

نامه بیست و چهارم ..... از پنجاه روزگی تا سه ماهگی

خوب رادین جیگر، ادامه میدیم دستهات رو اویل خیلی مشت میکردی، ولی الان دیگه باز میزاری و کاشف به عمل آوردی که این دستها به کاری میاند. در تاریخ 3/30 برای اولین بار عروسکی که از تخت پارکت آویزون کرده بودم رو با دست تکون دادی و گرفتی. سر و صدا زیاد در میاری و به یک زبون مشترک سه نفری رسیدیم. مثلا سه نفری با هم میگیم اوووووووو. بووووووو دیگه من و بابایی رو خوب میشناسی به خصوص خود من رو. اوایل وقتی خونه مامان بزرگ میزاشتمت و با بابایی خرید میرفتم خوب اونجا میموندی. ولی الان دیگه حسابی گریه میکنی و میخوای پیش خودمون باشی. الهی قربونت برم من دستهات رو بالا میاری و دوست داری عروسکی که بالای سرت در دشک بازیت هست رو بگیری. خ...
23 مرداد 1390

نامه بیست و سوم .... واکسن دو ماهگی و عمل ختنه

خوب عزیزم میخوام از واکسن دو ماهگیت بنویسم. راستش از چند وقت قبل، همش نگران روزی بودم که میخوای واکسن بزنی. آخه شنیده بگم که نی نی ها همشون تب میکنند و جای آمپولاشون حسابی درد میگیره. الهی قربونت برم که مامان و بابا تحمل دیدن رادین عزیز رو در حالی که داره درد میکشه رو ندارند. واکسن دو ماهگیت دقیقا در تاریخ 90/04/06 شد. بابایی خودش میخواست بیاد برای واکسنت، منتها خودم ازش خواستم که بره سرکارش و گفتم که با خاله میریم. صبح ساعت 9 صبح خاله اومد دنبالمون و رفتیم درمانگاه برای واکسنت. توی صف بودیم. ماشالله آنقدر جیگری که اونجا هر کسی هم توی صف بود حسابی ازت خوششون میومد و هی با لبخند نگات میکردند. وقتی نوبتمون شد من نتوستم خودم بیام داخل...
23 مرداد 1390

نامه بیست و دوم .... رادین از ابتدای تولد تا پنجاه روزگی

سلام عزیز دلم امروز میخوام از تغییراتی که توی سه ماه اول زندگیت داشتی برات بنویسم. البته توی وبلاگت وقت نمیکردم بنویسم ولی در یک دفترچه ثبت میکردم. حالا میخوام توی وبلاگت هم بنویسم گلم. رادین عزیزم، در ابتدا در مورد تولدت بگم. روز 5 اردیبهشت من خونه مامان بزرگ بودم. با خاله ها و مامان بزرگ داشتیم صحبت میکردیم. احساس کردم که دیگه میخوای به دنیا بیایی به خاطر همین با بابایی پیش خانوم دکتر خامنه ای رفتیم. خانوم دکتر هم تشخیص دادن که رادین عزیز عجله داره و میخواد یک هفته زودتر دنیا بیاد. راستش اصلا آمادگی نداشتم . خلاصه با خاله تماس گرفتم وازش خواستم که حاضر بشه تا بریم بیمارستان. شبانه من و بابایی و خاله رفتیم بیمارستان. شما س...
23 مرداد 1390

نامه بیست و یکم ..... اولین عکس در بیمارستان

پسر گلم این دو عکس از اولین عکسات هست که در بیمارستان ازت گرفتیم. واقعا یادش بخیر عزیزم. بعدها بیشتر برات مینویسم گلم. الان در اتاق خودت خوابیدی و مامان وقت کرده تا وبلاگت رو بعد از مدتها آپدیت کنم. در ضمن وزن موقع تولدت 3200، قد 49.5 و دور سر 36 بود. ...
8 مرداد 1390